تبليغاتX
*** اگرزیستن را دوست می داشتم هنگام به دنیا آمدن نمی گریستم *** غمم از آن است که با آنکه در جمع هستم اما باز خود را تنها می بینم*** تنهایی قشنگترین داشته من در این دنیاست *** من به اندازه فهمیدنم غمگینم و بعضی ها به اندازه نفهمیدنشان شادمانند *** من هم روزی می خندیدم....***
.::<- *** اگرزیستن را دوست می داشتم هنگام به دنیا آمدن نمی گریستم *** غمم از آن است که با آنکه در جمع هستم اما باز خود را تنها می بینم*** تنهایی قشنگترین داشته من در این دنیاست *** من به اندازه فهمیدنم غمگینم و بعضی ها به اندازه نفهمیدنشان شادمانند *** من هم روزی می خندیدم....*** ->::.

غمنامه شب های تنهایی من و خدای ما

امشب به قصه دل من گوش می کنی ** فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

نازنین چرااااااااا؟

هیچکس جز نازنین حق نظر گذاشتن نداره .

واقعا برم؟؟؟؟؟؟؟ تصمیمتو بگیر اگه رفتم هیچ ردی

از خودم به جا نمی زارم اما شاید روزی روزگاری

همین وبلاگو دوباره درست کنم تا شاید نازنینم برام

نظری بزازه. دوست دارم به خاطر همه خوبیات

منتظر حرف آخرتم گل نازم

 

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در یکشنبه 10 آبان1388 ساعت تنهايي20:56 |



بعضی وقتا سکوت پر از معناست و کلام آخر هرکس که دلی پر ز درد دارد

و مرگ هم حقیقتا بهترین هدیه خداست خدایا هدیه ای به من نمی دی.........

 

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در پنجشنبه 7 آبان1388 ساعت تنهايي21:7 |
سلام نازنین بازم همون رمز قبلی شماره خونتون برو توو ادامه مطلب
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در دوشنبه 27 مهر1388 ساعت تنهايي13:33 |

سلام نازنین

باشه وبلاگمو حذف می کنم اما قبلش یه چیزایی توو ادامه مطلب واست نوشتم بخون رمز عبور

هم  شماره خونتونه(7 رقمی=؟؟؟؟772) اگه خوندی بگو تا وبلاگو حذف کنم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در چهارشنبه 22 مهر1388 ساعت تنهايي6:56 |

سلام نازنین

وقتی نظراتو می خونم خودمم باور می کنم که یه آدم  بی بند و بارم اما تو که می دونی اینجور

نیست چرا این حرفارو می زنی!!!!!!!!

خیلی دوس دارم یک

دیگه ببینمت و با هات حرف بزنم همه گله هاتو بگی منم حقیقت و دلیل ترک کردنتو بهت بگم و

بعدش بمیرم. اما می ترسم تو تحمل نداشته باشی که بشنوی ..............................

نازنین نمیگم فراموشم کن چون وقتی من نمی تونم این کارو بکنم انتظار ندارم تو بتونی اما ازت

می خوام اگه عاشقم بودی حلالم کنی. اگه معشوقت بودم پس بهم اعتماد کن و بدون دلیل باور

کن فداکاری کردم که پامو از زندگیت کشیدم بیرون.اما هر وقت و هر جا که منو دیدی اگه

بخوای می تونی بگی این داداش منه چون برای من این یه افتخاره.وبلاگم حذف نمی کنم چون

تنها راه ارتباط منو تو شده همین وبلاگ

..........

من او را رها می خواهم

رها از تمامی بند و زنجیر ها

...........

..............

یادته خودت بهم گفتی یادته چقدر کمکم می کردی با هام گریه می کردی و باهام می خندیدی .

دلداریم می دادی و آرومم می کردی

تو رو به جون همون کسی که دوسش داشتی به خدا قسمت می دم این بارم برام سنگ تموم بزار

                                                (شتر مرغ)

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در پنجشنبه 16 مهر1388 ساعت تنهايي21:34 |

رهگذر جون سعی کردم اما اون با معرفت حتی این سعی رو هم ندید شایدم دید اما ارزشی واسش نداشت به هر حال فهمیدم که هرگز دوستم نبوده بودن در کنار مترسک بهتر از بودن با این افراد
---------------------------------------------------------------------
سلام آقا یا خانم دوست

حرفات آشنا و دلنشین بود . اسمت نوشتی دوست یاد چیزی افتادم.

خیلی سخته که بهترین و صمیمی ترین دوستت بهت بی محلی کنه اما

سخت تر اینه که ندونی دلیل این بی میلی چیه!!! در حالی که تمام مدت

بدون اینکه دوستت بدونه داشتی بهش کمک می کردی.

نظر شما چیه دوست عزیز؟؟!!

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در یکشنبه 22 شهریور1388 ساعت تنهايي14:26 |
یه نفر با اسم " ؟ " نظراتی گذاشته که اولا واقعا بابت نظرش ممنونم اما می خوام یه جواب به

کلیت نظرت بدم:

من اصلا به نازنین دروغی نگفتم و نخواهم گفت اما متاسفانه ایشون از یه چیزایی بی خبر هستن

که این ناراحتی واسش پیش اومده .من هنوزم میگم دوسش دارم اما چرا هر دوست داشتنی باید

با ............       
هیچی بی خیال آخرش دلیل کارمو میفهمه

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در سه شنبه 27 مرداد1388 ساعت تنهايي22:53 |

!؟!

 

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در سه شنبه 27 مرداد1388 ساعت تنهايي22:39 |
فدای با معرفتی که می داند در قلب من است اما تردید دارد البته حق دارد....من مقصرم

شنیدید که بگن " سیلی پدرانه" ؟؟ خب منم شنیدم . همین جا با صراحت تمتم به همه دنیا میگم من

نازنین رو دوست دارم و هیچ صدایی مثل صدای اون آرومم نمی کنه اما ترکش کردم چون باید

زندگی کنه چون نمی خواستم خودخواه باشم.اما رویای که نازنین برام ساخته حتی با و جود این

همه فاصله برام شیرین و زیباست.اون واقعا یه فرشته است. نازنین همه اون حرفای قدیم رو

هنوزم میگم.فقط یه چیز رو اگه بدونی مطمئنم دلیل برخوردم با هات رو می فهمی و راحت تو

هم مثل من یه رویا واسه خودت می سازی. پس بهم زنگ بزن تا حقیقت رو بفهمی . هنوز هم

همون بهترینی هستی که بودی. البته اینم بدون روزی نیست که بدون آرزوی مرگ به شب کنم.
|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در جمعه 26 تیر1388 ساعت تنهايي12:5 |

همیشه یکی هست که به درد دلت گوش کنه اما وای از اون روزی که

همون کس درد دلت بشه

(به یاد رایکا)

چند وقته دیگه تنهام گذاشتیو رفتی رایکا جون این دنیا بی تو خیلی

دلتنگه یاد همه غروب هایی به خیر که با هم سر می کردیم صدای

خندهات هنوز توو گوشمه کاش این اشک ها که میرن تو جاشون

برگردی اما حیف که نمیشه چشام بدجور سراغتو میگیرن.دلم واسه اون

صدای گرم و مهربونت تنگ شده آخه چرا رفتی؟چرا......

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در دوشنبه 31 فروردین1388 ساعت تنهايي19:48 |
...........؟


همه دوست دارن برن بهشت، اما هیچکس دوست نداره بمیره،
 
پس بهشت رفتن جرات مردن می خواهد......

---------------------------------------------------------------------

یادها رفتند و ما هم میرویم از یادها، تا پر کاهی بماند در میان بادها...

---------------------------------------------------------------------
یک عشق عروج است و رسیدن به کمال،
 
یک عشق غوغای درون است و تمنای وصال،

 یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم،
 
یک عشق خیال است و خیال است و خیال...

---------------------------------------------------------------------

بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند...

---------------------------------------------------------------------

چرا وقتی بارون میگیره دل آدما میگیره، اما وقتی دل آدما میگیره

بارون نمیگیره؟


 

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در یکشنبه 20 بهمن1387 ساعت تنهايي21:35 |
یاد.............


مرگ.....!

مرگ.....!

مرگ.....

مر.....   ؟؟؟
---------------------------------------------------------------------
چشمانش را باز کرد، به این امید که تمامی آنچه رخ داده بود رویایی

بیش نباشد. شب پیش، خنده با دوستان، خوشیها، و در نهایت شنیدن

خبری که همانند پتکی بر سرش کوبیده شد و باورش برایش مشکل بود.

چشمانش را می مالید، می دانست که آنچه پیش آمده واقعی تر از یک

رویاست. تمام روز به او فکر می کرد، کتاب و درس برایش غیر قابل

تحمل بودند، لحظه ای فکر او از ذهنش دور نمی شد، چرا این حادثه

رخ داده بود؟ واقعیتی بود که می شد جلویش را گرفت، واقعیتی که پیش

بینی اش را میکرد ولی دوست داشت که این پیش بینی نیز مثل همه ی

پیش بینی هایش غلط باشد.خاطره ی او، که دوست داشتن، امید به

زندگی و بسیاری چیزهای خوب دنیا را از او آموخته بود. حسی غریب

داشت. تمام روز گرفتار همین حس بود بهترین دوستش با شنیدن آنچه

رخ داده بود به سادگی به اوگفت:" از اول معلوم بود، زود فراموشش

می کنی." آن دوست نمی دانست که با فراموش کردن او، باید زندگی

کردن را نیز فراموش می کرد. دیگر تحمل هيچ كس را نداشت، به

سمت دریا رفت، روی سنگها نشست، باد با تمام وجود به صورتش

شلاق می زد.با خود اندیشید آیا اکنون، پایانی است که همیشه تصورش

را میکرد؟ زندگیش اینگونه پایان می پذیرد؟ حتی موجها نیز آرام وقرار

نداشتند، گویی منتظر آمدن او به آغوش خود بودند. چرا نمی توانست

بایستد و خود را به آب بسپارد؟ به اطرافیانش اندیشید، به آنانی که

دوستش می دارند، حتی به او، ناگاه سر را بلند کرد و رو به دریا فریاد

زد: "هنوز زمان من نرسیده است. اگر می خواهد فراموشش کنم، چون

او خواسته است، فراموشش می کنم."
---------------------------------------------------------------------
از با تو بودن دل برایم عادتی ساخت

که هرگز بی تو بودن را باور ندارم

---------------------------------------------------------------------

اگه دیدی دنیا برات مفهومی نداره ؛

تحمل کن شاید خودت دنیای کسی باشی

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در شنبه 19 بهمن1387 ساعت تنهايي21:37 |

مجید:

نمی دانم که چرا.........

چرا در این ازدحام و شلوغی این گونه تنهایم.....!؟؟

چرا با او که یار من است این گونه احساس غریبی دارم..!؟؟

و شما هم نمی دانید که در این جا دلی گرفته و تنگ است.
 پس بی خیال

من شاد باشید .که یاد ما دلی بزرگ می طلبد و شما از داشتنش مبرایید.

     
                          
(مجید)

---------------------------------------------------------------------
سلام بازم آقا "عارف" با نظراتش خوشحالمون کرد. عارف
جوون یه
گل پسر که اهل دل و با غم مردم ساز دلش غمگین می نوازه و با شادی
دیگران بزم شادی سر میده.اینم چند تا از مطالب داداش عارف:


                       **************************

     اینجا آسمان ابریست                    آنجا را نمی دانم

     
     اینجا شده پاییز                          آنجا را نمی دانم


     اینجا فقط رنگ است                    آنجا را نمی دانم


    اینجا دلی تنگ است                آنجا را نمی دانم

 

                           *******************

دلتنگی همیشه ندیدن نیست؛لحظه دیدار تو با همه زیبایی گاه پر

از دلتنگی است که مبادا دیدار امروز خاطره تلخ فردا باشد.   

 

                      *****************               
دراین دنیای بیهوده مغرورنباش چون آبشار درآوج سقوط میکند

                     
                       ****************
در بی کرانه زندگی دو چیز افسونم می کند؛

آبی آسمان که میبینم و میدانم نیست ، و خدا که نمیبینم و میدانم

هست.(دکتر شریعتی)

                      ****************
یکی می پرسداندوه توازچیست؟سبب سازسکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه می نویسم؛برای آنکه باید باشد ونیست..........


---------------------------------------------------------------------
مهربانم،
ای خوب!!!


ياد قلبت باشد؛ يک نفر هست که اين جابين آدم هايی که همه سرد و

غريبند با توتک و تنها، به تو می انديشد و
دلش از دوری تو دلگير است

مهربانم، ای خوب
!


ياد قلبت باشد؛ يک نفر هست که چشمش ،به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعايش اينست؛زير اين سقف بلند، هر کجايی هستی، به

سلامت باشی و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...

مهربانم، ای خوب
!

ياد قلبت باشد؛يک نفر هست که دنيايش را،همه هستی و رؤيايش را، به

شکوفايی احساس تو، پيوند زده و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به

خدا بسپارد....

مهربانم، ای يار
!!

ياد قلبت باشد؛يک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزديک است

و به يادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها رااز ته قلب و دلش می بوسد

---------------------------------------------------------------------
زندگی به من آموخت که یک کاغذ هرچند سفید و زیبا باشد اما برای

قاب گرفتن تا ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشته باشد..


---------------------------------------------------------------------

(مجید):

عشق یعنی سوختن در غم وصال

یا که شاید  یعنی انتظار یک دیدار


خواهی بدانی که عشق یعنی چه؟


عشق چون پرواز است در اوج خیال


(مجید)

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در شنبه 25 آبان1387 ساعت تنهايي9:40 |


  خدااااا  .....................  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                              
---------------------------------------------------------------------

دلشکسته به خدا قسم که قصد شکستن دل پاک و آسمونیتو نداشتم اگه تو

یا هر کس دیگه منو دوست داره از خدا برام مرگ طلب کنه که مرگ

بهترین هدیه ای که تو این حال میشه به من داد.

--------------------------------------------------------------------- 
                  سلام ای زمین.....


من "مجید" جسمی از جنس تو دارم اما دلم نه مال توست و نه از جنس

تو؛ولی به من بگو..........

 چرا ساکنانت چنین اند..!!؟ گویند که عاشق هستند اما کدامین کس

معشوق خود را این گونه می آزارد.

معشوق منم؛اما سخت در عجبم که چرا مدعیان عاشقی مرا تنها برای

خود می خواهند .دلشکسته را عاشق افلاکی دانم که مرا برای من می

خواهد وسهم خود را از من شاد بودن من می داند.


ای باد ها..........

ای قاصدک ها..........

وای فرشتگان زمینی ........

به آن عاشق خفته برسانید؛ ِاشک گونه های معشوق را سوزانده است و

حال که تو دستانت را از گونه های من دریغ می کنی آگاه باش که این

معشوق گریان محتاج دستان دل شکسته است .

 

یا رب تو که مرا این همه عاشقان دادی

                                حکیم دانمت که خودهم دوچشم گریان دادی

گر قدر بود که رعنا دردل متروکم نشیند

                               ندانم که چرا کلید دل به نازنین،دستان دادی
                                                                                        

 ای مردم خدا را بگویید این همه غم کم بود که به مجید غمی چون

کربلا دادی...!!!؟؟؟


عزیزان کاش می دانستید که چه اندازه محتاج گوش هایی هستم که

صدایم را بشنوند و چشمانی که نگاهم را بفهمد و شاید دلی نزدیک به

دل من تا شاید بتوانم لحظه ای هر چند کوتاه آرام بگیرم.

                               (مجید)


---------------------------------------------------------------------

ای داشکسته حال که جای صدا بغضی سخت در گلو  دارم

چگونه از عشقت به آسمان فریاد کشم......؟؟؟

من هم در این گوشه چون تو غمگین و تنهایم . افسوس که من و تو

همچو سرو بی صدا و سبز می خشکیم تا بعد مرگمان کسی درکمان

نخواهد کرد.کاش کسی به یاد بیاورد که در کتاب های بچه گی می

آموختند "درختان به ما زندگی می دهند"

هر چند که شاخ و برگمان از هم دور است است اما ریشه هایمان به

هم گره خورده.

به امید دنیای بعد مرگ نفس خواهیم کشید          
     (مجید)
 

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در سه شنبه 7 آبان1387 ساعت تنهايي17:54 |
خدایا خودت نازنین رو خوشبخت ترین آدم دنیا کن!!!


ميدانم!

خسته شدی از هر بار رفتنم،

ولی می خواهم بدانی ،هر جا كه هستم

فضای روحم خالی از عطر نفس های تو نيست....

اين روزها سازم غمگين تر از هر روز ديگری ميزند....

نوای بودنم حزين است... برگشتم تا غمهايم را با تو بگويم مثل گذشته؛

گله دارم از بی محرمی....

---------------------------------------------------------------------

من هر روز در تلاشم تا در خاطرم بماند

و تو هر شب دعا می كنی كه فراموش كنی

طفلك خاطراتمان چه بلاتكليف اند.....

---------------------------------------------------------------------


هميشه سبز مي خشكد ، هميشه ساده مي بازد

هميشه لشكر اندوه ، به قلب ساده مي تازد

من آن سبزم كه رُستن را تو آخر بردي از يادم

چه ساده هستيِ خود را به باد سادگي دادم

به پاس سادگی در عشق ، درون خود شکستم زود

   دریغا! سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود


نازنین منم ۱۰ مرداد رو فراموش نمی کنم مطمئن باش همیشه دعای

خیرت میکنم انشاالله همیشه شاد و سلامت و پیروز باشی نظراتت رو

خوندم باور کن درک می کنم سختیه اینی که معشوقه بهت بگه به دیگری
فکر کن اما تو هم اینو درک کن وقتی نمی تونم خوشبختت کنم ازت می

خوام به دیگری فکر کنی و آرزو می کنم که خوشبخت ترین بشی.

مطمئن باش همیشه یه داداش توو ایلام هست که برات دعا می کنه هم

اگه خدا نکرده کمکی خواستی می تونی بهش تکیه کنی.

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در یکشنبه 14 مهر1387 ساعت تنهايي20:9 |

اگر سهم من از اين همه ستاره تنها سوسوي غريبي است غمي نيست

همين انتظار رسيدن شب برايم كافي است........

---------------------------------------------------------------------
اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن، اعتماديست كه بر مردم دنيا كردم

---------------------------------------------------------------------


پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کردوگفت:

اما من که درخت نیستم. تو نمی توانی رو شانه های من آشیانه بسازی.

پرنده گفت: من فرق درخت ها وآدم ها را خوب می دانم.اما گاهی پرنده

ها وانسان ها را اشتباه می گیرم.انسان خندید واین به نظرش بزرگترین

اشتباه ممکن بود.پرنده گفت:راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟انسان

منظور پرنده را نفهمید،اما باز هم خندید.پرنده گفت:نمی دانی توی

آسمان چقدر جای تو خالی است.انسان دیگر نخندید.انگار ته ته

خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک

آبی دور،یک اوج دوست داشتنی.پرنده گفت:غیر از تو پرنده های

دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.درست است

که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فر اموش

می شود.پرنده این را گفت وپر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا

اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد وبه یاد آورد روزی نام این آبی

بزرگ بالای سرش آسمان بود وچیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج

می زد.آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت وگفت: یادت

می آید تو را با دو بال ودو پا آفریده بودم؟زمین وآسمان هر دو بر ای

تو بود.اما تو آسمان را ندیدی.راستی عزیزم بال هایت را کجا گذاشتی؟

انسان دست بر  شانه هایش گذاشت وجای خالی چیزی را احساس کرد.

آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت وگریست!!!!

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در جمعه 29 شهریور1387 ساعت تنهايي17:20 |


خودت را از کسی پس نگیر شاید این تنها چیزیست که او دارد وقتی

میگویی دوستت دارم اول روی این جمله فکر کن شاید نوری را روشن

کنی که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود................ 

--------------------------------------------------------------------

 "محمد حنیف"جون نویسنده وبلاگ خودم هستم اما همه مطالبش رو خودم نمی نویسم

ولی اون مطلب برای نازنین خانوم رو خودم نوشتم که تقدیم وجود نازش کردم.
---------------------------------------------------------------------

در کنار رودخانه ای لا به لای تخته سنگها خرچنگی تنها زندگی می


کردخرچنگ هر روز از زیر سنگ بیرون می آمد تا شب تصویر خود

را در آب نگاه می کرد،و غروب بدن خسته و سنگینش را روی

سنگهای کنار رودخانه می کشید تا به زیر تخته سنگ همیشگی اش

برسد.روزهای سرد و گرم ، روزهای آفتابی و بارانی همه گذشتن تا

صبحی معمولی خرچنگ از زیر تخته سنگش بیرون آمد،ناگه نگاه غم

زده اش به ماهی قرمزی افتاد،بدونه اینکه سنگینی لاکش را احساس کند

خود را به کنار آب رساندماهی نگاه خرچنگ را دنبال کرد،ماهی از

روی نیاز خود را کمی جلوتر کشید،خرچنگ هم به استقبالش آمد،تب

عشق را حس می کرد ، به وجد آمده بودعمری در حسرت به آغوش

کشیدن بودبا چنگالهایش ماهی راگرفت عقده های یک عمر تنهایی را بر

تن ضعیف ماهی می فشردزیباترین احساس دنیا را داشت،ماهی رافشرد

فشرد تا ماهی مرد !!!آنشب خرچنگ به زیر سنگ نرفت،دلش نمی آمد

جسم بی جان ماهی را تنها بگذارد،صبح فرا رسیدخرچنگ هم تکه

سنگی شده بود مانند بقیه سنگهای کنار رودخانه............

---------------------------------------------------------------------
سیاست در برابر صداقت دیگران خیانت است

و صداقت در برابر سیاست دیگران حماقت است

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در سه شنبه 12 شهریور1387 ساعت تنهايي13:15 |
کارت پستال

خداحافظ.....

شبیه برگ پائیزی،پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هزگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهائی مطلق،که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق،از دلبستگی هایم؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم؟

خداحافظ تو ای بانوی غمنامه شب های تنهایی

خداحافظ ،به پایان آمد این دیدار پنهانی


-------------------------------------------------------------

                خداحافظ اما شوق به سلامت بیشتر دارم

....تا هر وقت که خدا خواست....... باشد اگر خدا چنین می خواهد

فراموش می کنم اما خدایا حال که خواهی پس به من یاد ده چگونه

فراموش کنم:

چگونه فراموش کنم غروب هایی که با نازنینم طلوع شدند.

چگونه ازیاد برم شُرشُر گریه هایی که با نازنینم قَهقهِ خنده شدند.

چگونه به دست باد دهم خاطرات تنهایی من و نازنین و تو خدای ما.

..........

و چگونه چشم از آن همه خوبی ،که حتی از بیانشان عاجزم ببندم.


یا رب یا مرا این همه فراموش کردن بیاموز یا نازنینت را نازنینم کن.





در صورت عدم نمایش روی عکس کلیک راست کرده و گزینه

       Show pictur    را بزنید

 

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در سه شنبه 8 مرداد1387 ساعت تنهايي17:31 |
10 مرداد 1368

                  
  
   وقتي كه تو به دنيااومدي داشت بارون مي باريد اماهوا ابري نبود  
  
   آخه فرشته ها داشتند گريه مي كردند چون يكي ازاونا كم شده بود

  
چه زیباست میلادِ نازنین               قشنگترین فرشته خدا بر زمین

نازنین جون می دونم قبل از گفتنم صدامو شنیدی ؛از عرش کبریا تولدت

رو به من تبریک میگن منم از زمین خاک این تولد رو به تو نازنین

تبریک میگم ، و پروردگار رو هزار بار به پاس این تولد شاکرم.

            

قشنگ شدی، گل شدی، شدی مثل عروسک

عزیز من، گل من، تولدت مبارک


 رو سقف این اُتاق ِ یه عالمه ستاره

می خوان تولدت رو جشن بگیرن دوباره


فشفشه های روشن، بادکنک های رنگی

تو دستامون می رقصن،رقص به این قشنگی


 وقتش که فوت کنی، شمع ها رو خاموش کنی

شادی رو مهمون کنی، غم رو فراموش کنی


حالا نوبت فوت کردن شمع هاس

بدرخشی تو جمع مثل یه الماس


 تولدت مبارک گل پونه 
 گل عزیز من، یکی یدونه


نگاه نکن اینقده، تو آینه خودت رو

بیا ببر عزیزم کیک تولدت رو


باز میشه هدیه هامون با حوصله تک به تک

عزیز من، گل من، تولدت مبارک


ایشا الله زنده باشی، همیشه خنده باشی

تو آسمون آبی مثل پرنده باشی


 اینجا که هر نگاهی، دیده چقد تو ماهی

اسپند دونه دونه، چشم نخوری الهی


همه جونم پیش کش چشمات

تولد تو جشن همه گلهاست


                         
     

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در سه شنبه 8 مرداد1387 ساعت تنهايي16:49 |
؟؟؟؟


يک افسانه‌ي کهن، ازشهرکوچکي سخن مي گويد که درآن همه شاد
بودند. ساکنان آن شهر هرکاري مي‌خواستند، مي‌کردند و درکنارهم به
خوبي زندگي مي‌کردند. زندان خالي بود، دادگاه هرگز به کار نمي‌آمد.
محضرخانه‌ها تعطيل بود، چون ارزش قول مردم بيشتراز اسناد مکتوب
بود. فقط شهردار بيکار بود. چون مديريتي نمي‌کرد و طاقت اين اوضاع
را نداشت. يک‌روز شهردار چند کارگر را از شهر دوري آورد ‌و در
ميدان اصلي شهر مشغول کار شدند. يک چهارديواري بنا کرد و تا يک
هفته صداي چکش و اَره مي‌آمد. بعد از چند روز مردم شهر را براي
افتتاح به ميدان اصلي دعوت کرد. بعد از رونمايي يک چوبه‌ي دار
ظاهر شد. مردم ازهم مي‌پرسيدند، چوبه‌ي دار؟ براي چه؟ و بعد از آن
هراسان مسايلي راکه پيش ازآن با توافق دوطرفه حل مي کردند، به
دادگاه بردند. به محضرخانه‌ها رفتند تا آنچه را که پيش ازآن تنها يک
قول مردانه بود، به ثبت برسانند و ازترس قانون، به گفته‌هاي
شهردارعمل مي‌کردند. مي گويند: آن چوبه‌ي دار هرگز بکار نرفت، اما
حضورش همه چيز را دگرگون کرد.


---------------------------------------------------------------------               
                صدای
  سکوت....!!!

کسی می شنود که در این ویرانه پسری از جنس خاک

با سکوت گلو و فریاد بی صدای چشمانش چه میگوید؟



---------------------------------------------------------------------
مرا به جرم گل چيدن محكوم كردند؛

اما هيچكس فكر نكرد

كه شايد من

يك گل كاشته باشم!!.......

---------------------------------------------------------------------


شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "

استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را

بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني

به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! "

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد:

"چه آوردي؟ "

و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي

پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار

رفتم ."  استاد گفت: " عشق يعني همين! "


شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "

استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما

به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي! "

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که

شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت

بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست

خالي برگردم."
استاد باز گفت:
" ازدواج هم يعني همين......
        
                   

---------------------------------------------------------------------
                            
|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت تنهايي15:16 |
حضرت حق

                         "تقدیم به حضرت حق"

هرکس تو را شناخت جان را چه کند
  
                                         فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی      
                                      
دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند

 

---------------------------------------------------------------------

شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار

شد و با عجله دو مسئله را که رو
ی تخته سی
اه نوشته شده بود

ی
ادداشت کرد و با این باور که استاد آنرا به عنوان تکلیف

منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برا
ی

حل کردن آنها فکر کرد. هی
چیک را نتوانست حل کند. اما

طی
هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را

حل و
به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را

به عنوان دو نمونه ازمسای
ل غیر قابل حل ریاضی داده بود

 

---------------------------------------------------------------------          بدون شرح  !!!

يادته يه روز گفتي چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم؟
عكسشو بده

جنازه شو تحويل
بگير! خودت بگو چي شد كه امروز به جاي جسدش

كارت
دعوت عروسي تون به دستم رسيد

------------------------------------------------------------- 

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در جمعه 7 تیر1387 ساعت تنهايي20:6 |
با اجازه{ تجلی حضرت مریم}

                    
زمانی كه وفا قصه برف به تابستان است؛

و صداقت نيز گلی ناياب،

در آيينه چشمان شقايق نيز ابر ظالم و بی عاطفه غم جاريست،

به چه كس بايد گفت:

با تو خوشبخت ترين انسانم.....

---------------------------------------------------------------------
I’m in love with you:

A Boy Liked A Girl Working In A CD Shop Very Much. But He Did Not Tell Her About His Love. Everyday He went to The CD Shop, And Bought A CD Just For Talking To Her. After A Month He Died. When The Girl Went To His House And Asked About Him, Boy's Mom Said That He Died, And Then Mother Took The Girl To Boy's Room. She Saw All The CDs Unopened. The Girl Cried And Cried And Finally Died.You Know Why She Cried? Because She Had Kept Her Own Love Letters Inside The CD Packs. She Also Loved Him. Moral Of The Story : If You Love Someone, Say To Him/Her Directly. Don't Wait For The Destiny To Play The Role               

---------------------------------------------------------------------
پاییز        مزرعه           زردی          گندمزار

 
مترسک میدانست اگر بماند کلاغها از گرسنگی خواهند مردُ!!!!!!

فردایش مترسک خود را
کشت.............


                             مترسک تازه کلاغها را فهمیده بود.......
---------------------------------------------------------------------

پينوکيو از کنار درختي مي گذشت .

 جوجه ي پرنده اي را ديد که از بالاي درخت افتاده .

 

با خود گفت : " چگونه او را به لانه اش برسانم ؟"

 

جوجه را به بيني چوبيش بست و شروع کرد به دروغ گفتن .

 

آنقدر دروغ گفت تا جوجه به لانه اش رسيد .

 

دروغي که مجبور شد بارها تکرارش کند اين بود :

 

"من يک آدمک چوبي نيستم !من يک آدم واقعي ام !"

(آدم واقعی بودنش دروغ نبود دروغش این بود در این زمانه آدم واقعی

پیدا نمی شود و آدم در فکر کار خوب نیست) 
---------------------------------------------------------------------

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت تنهايي10:32 |
نازنین من.!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟


  
       
وبلاگ جدید ما البته در نقطه مقابل موضوع همین وبلاگ

---------------------------------------------------------------------

          گاهی اینقدر غرق آرزوهستی که فراموش می کننی

                         نهایت آرزوی کسی هستی

---------------------------------------------------------------------
نمی دانم چه می خواهم خدايا 
                                       به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جويد نگاه خسته من
                                       چرا افسرده است اين قلب پر سوز
زجمع آشنايان می گريزم
                                        به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگی ها 
                                       به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم که با من
                                       به ظاهر همدم و يکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت 
                                      به دامانم دو صد پيرايه بستند......

---------------------------------------------------------------------
ای که دور از منو در یاد منی                با خبر باش که دنیای منی

 

                   شادیت شادی من غصه ات غصه من 
                    
                    قلب من خانه توخانه ات قبله ی من
---------------------------------------------------------------------
                                    ؟

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 ساعت تنهايي19:45 |
این بار دلم چیزی جز سکوت نداره فقط نازنین دوست دارم و همیشه منتظرتم همین......(این مطلبم از نازنین عزیز هست)

من او را رها كردم 
             
و چقدر سخت است عزيزترينت را رها كنی

اما من آنقدر او را دوست دارم 
     
كه او را رها می خواهم

رها از تمامی بندها و زنجيرها
                                         
هر چند او هيچگاه در بند من گرفتار نبود

چرا كه من خود اينگونه خواستم
                                         
هيچگاه بخاطر هميشه بودن با او

برای او بندی نساختم
                                         
اما او در بند خود گرفتار بود

ای كاش از خود رها شود
                                        
همانگونه كه من با او از خود رها شدم............


---------------------------------------------------------------------
آشفتگی من از اين نيست كه تو به من دروغ گفته ای ، از اين آشفته ام

كه ديگر نميتوانم تو را باور كنم.......
|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت تنهايي11:38 |
محبت

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها میروند فقط آن هایی که

با خود چتری برمی دارند جواب می گیرند چون به کار خود ایمان دارند

---------------------------------------------------------------------
  امشب اين خانه عجب حال و هوايی دارد

گفت و گو با دل ديوانه صفايی دارد

همه رفتند از اين خانه ولی غصه نرفت

    باز اين يار قديمی چه وفايی دارد .......

---------------------------------------------------------------------

قبل ازاینکه اخم کنی مطمئن شو هیچ راهی برای خندیدن وجود ندارد
-------------------------------------------------------------------- 
دخترك برخلاف هميشه كه به هر رهگذري مي رسيد آستين پيراهن او

را مي كشيد تا يك بسته آدامس بفروشد ، اين بار ايستاده بود و به زني

كه روي صندلي پارك نشسته و بچه اش را در آغوش كشيده بود ، نگاه

مي كرد!گاه گاهي كه زن به فرزندش لبخند مي زد ، لب هاي دختر نيز

بي اختيار از هم باز مي شد. بعد از مدتي دخترك دستش را به طرف

جعبه برد. بسته اي آدامس از داخل آن بيرون آورد و به طرف زن

گرفت!زن رويش را به سمت ديگري كرد و گفت : برو بچه ، من

آدامس نمي خواهم!دخترك گفت : بگير ، پولي نيست..... 
---------------------------------------------------------------------
 یه آدم دنیا دیده ای میگه:

اگر کسی رو دوست داری بی واهمه بهش بگو حتی اگه فکر می کنی

ازت نفرت داره اگه دوسش داری  بهش بگو اگه حتی چندین بار تو رو

از خودش رونده باشه اگه ارزش این کار رو نداره پس ارزش دوست

داشتنم نداره و اگه دوسش داری پس ارزش این کار رو هم داره چون

ممکنه اونم دوست داشته باشه ولی نتونه بهت بگه.......(منم باش موافقم)


---------------------------------------------------------------------

غلام مهر آن نازنینم                    که کار خیر بی روی و ریا کرد

من از بیگانگان هرگز ننالم            که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
                          
                                  (نازین)
---------------------------------------------------------------------

چون شمع خواهم سوخت تا شاید پروانه ای گلی را ببیند........(مجید)

---------------------------------------------------------------------

    چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی..................!!!!!!

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در چهارشنبه 28 فروردین1387 ساعت تنهايي13:17 |
با اجازه یه مهربون به اسم نازنین(منتظرتیم) ........


   به خانه می رفت با کیف  و  با کلاهی که بر هوا بود

   چیزی دزدیدی ؟ مادرش پرسید

   دعوا کردی باز؟ پدرش گفت

   و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد

   به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود !

   تنها مادربزرگش فهميده بود و خندید........


---------------------------------------------------------------------

من اگر پشت خودم پنهانم!...

من اگر خسته ترین انسانم!!....

به وفای همه بی ایمانم!!!.....


---------------------------------------------------------------------
این جمله به دلخودم نشست و باهاش موافقم:

اينجا نمي توان به كسي نزديك شد! آدمها از دور دوست داشتني ترند...
                               
---------------------------------------------------------------------
يادت مي آيد بهترين بازيمان هفت سنگ بود؟


تو يك لحظه چشم بر نمي داشتي تا دقيق نشانه روي


من اما
.....تمام مدت فقط به سنگهاي كنار هم مي نگريستم

به اميد اينكه اين بار نشانه ات خطا رود
....ولي سنگ ها به هوا مي

رفتند و هوراي شادمانه ات هم
..... آن روزها گذشت....

حالا ديگر هيچ چيز كنار هم نيست
....شادي كن !......

---------------------------------------------------------------------

گريه را آغاز كن مرثيه ي جدائيم راحالا كه عمق صدايم

ديگر هرگز برايت فرياد نيست
.

بوسيدنت آرام و كناري نهادن را هنگام رسيده است
.

از چه مي هراسي ؟
! انگار در ناگهان ِ نگاهت ،

انگار ِ هزار واقعيت است
بگذار سكوت آوار شود

آه
.....و فريب چه باور ِ تلخي ست.

با اين همه ، گاهي به خانه ام بيا
خانه ام همين حوالي ست

آري نرسيده به سالهاي ِ فراموشي ِ تو ،
من نيز تا بي نهايت ِ

باران مي مانم
.....

---------------------------------------------------------------------

این مطالبویه دوست عزیز به اسم نازنین تو نظرات گذاشته بود که ازش
ممنونم و می خوام که یه ردی جا بزاره که بشه باش در تماس بود:

---------------------------------------------------------------------



امروز و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگین اند

وچشمانم که تا دیروزبه عشقت مي درخشيدند نمی دانی چه غمگین اند

---------------------------------------------------------------------

من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله پاک!

بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم

منشین با من، با من منشین

تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟

تو چه دانی که پس هر نگه ساده من

چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟

یا نگاه تو که پر عصمت و ناز

بر من افتد، چه عذابی و ستمی ست؟

دردم این نیست ولی....

دردم اینست که من بی تو دگر

از همه دورم و بی خویشتنم

تا جنون فاصله ای نیست، ازینجا که منم

مگرم سوی تو راهی باشد

چون فروغ نگهت

ورنه دیگر به چه کار آیم من بی تو....؟

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در چهارشنبه 21 فروردین1387 ساعت تنهايي21:49 |
یه داستان زیبا که در عین زبان کودکانش بسیار پر معناست..


گاو ما ما مى کرد گوسفند بع بع مى کرد سگ واق واق مى کرد و همه

با هم فریاد مى زدند حسنک کجایى شب شده بود اما حسنک به خانه

نیامده بود.حسنک مدت هاى زیادى است که به خانه نمی آید. او به شهر
رفته و در آنجا شلوار جین و تى شرت هاى تنگ به تن می کند.او هر

روز صبح به جاى غذا دادن به حیوانات جلوى آینه به موهاى خود ژل

مى زند. موهاى حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهاى

خود گلت مى زند. دیروز که حسنک با کبرى چت مى کرد. کبرى گفت

تصمیم بزرگى گرفته است. کبرى تصمیم داشت حسنک را رها کند و

دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت مى کرد. پتروس همیشه

پاى کامپیوترش نشسته بود و چت مى کرد. پتروس دید که سد سوراخ

شده اما انگشت او درد مى کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمى دانست

که سد تا چند لحظه ى دیگر مى شکند. پتروس در حال چت کردن غرق
شد. براى مراسم دفن او کبرى تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین

برود اما کوه روى ریل ریزش کرده بود. ریزعلى دید که کوه ریزش

کرده اما حوصله نداشت. ریزعلى سردش بود و دلش نمى خواست ل

باسش را در آورد. ریزعلى چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر

نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبرى و مسافران

قطار مردند. اما ریزعلى بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه

سوت و کور بود .الان چند سالى است که کوکب خانم همسر ریزعلى

مهمان ناخوانده ندارد او حتى مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله مهمان

ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ

و پنیر دارد اما گوشت ندارد او کلاس بالایى دارد او فامیل هاى پولدار

دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت

خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیاى ما خیلى

چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب هاى دبستان

آن داستان هاى قشنگ وجود ندارد
.

    ((( نظرتون راجع به این داستان چیه؟؟؟  )))

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در چهارشنبه 21 فروردین1387 ساعت تنهايي9:50 |
خداوندا........


عمری به عبث راندم هر نقش دلآویز

                                      بی پرده چو دریافتمش نقش خطا بود

جز مرگ که یکتا در زندان حیاتست

                                       باقی همه دیواره دروازه نما بود.



---------------------------------------------------------------------

نه در صحت این مطلب اطمینان دارم ونه در بخشش خدا  شکی...!

يه جايي اين مطلبو خوندم كه:


شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره

مي شد ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند

چرا ؟

پروردگار فرمود :

او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت

---------------------------------------------------------------------

شخصي از عالمي پرسید: خدا که بشر رو ايقدر دوست داره چرا غم را

آفریده ؟ عالم
گفت : خدا غم را به خاطر خودش آفریده چون این مخلوقه
تا غمگین نباشه به یاد خالقش نمی افته.

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در پنجشنبه 15 فروردین1387 ساعت تنهايي20:7 |
                                     

عید آن است که انسان دلش شاد باشد و نوروز یک سنت بیش نیست

                                  (مجید)

                                
|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت تنهايي10:20 |
عاشق مرده.............!!!!!!!!

 



  تنهایی قشنگترین داشته ی من در این دنیاست


                                 


چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت آنقدرغمگين

است ؟ چرا
لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس

نبود هميشه من بودم و من و
تنهايي پر از خاطره . آري تنهايي.....


مدتی بود که تنهایی را تنها گذاشتم اما پشیمان به آغوشش بر می گردم و
ا
و نیز مرا می پذیرد واین تنهایی را جشن خواهم گرفت.(مجید)







--------------------------------------------------


من در اين كلبه خوشم تو هر كجا هستي خوش باش


من به ياد تو خوشم تو به ياد هر كه هستي خوش باش


من تا تو را دارم خوشم تو هر كه داري خوش باش


من به عشق تو خوشم تو به عشق هر كه خواهي خوش باش


من چون تو را دوست دارم خوشم تو هر كه دوست داري خوش باش

 

--------------------------------------------------------------------------------------------
  
  گر چه ای دوست دلت احساس مرا درك نكرد

 

      آفرین بر غم عشقت كه مرا ترك نكرد


--------------------------------------------------------------------------------------------
     

    
شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ
نیست

       این شقایق با نگاهی سرد پرپر
می شود

-------------------------------------------------------------------------------------------این مربوط به داستان واقعی دوعاشق که خودم خیلی دوست دارم:

 ای عزیز جان من ، من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم یک

بهانه پوچ عاشقانه می خواهم ، از غمی که می دانی با تو بودن مرگ

است ، بی تو بودنم هرگز.

گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم و عاشقانه می میرم

         ( داستان واقعی دو نفر که به گفته دکترها با ازدواجشون یک نفرشون می میرد)


--------------------------------------------------------------------------------------------
                               یتیم.....!!!

روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول

خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند،

نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير

بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي

ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.او
تصوير يک دست

را کشيده بود،
ولي اين دست چه کسي بود؟

بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از

بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي

رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي

کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که
معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است،

داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم

معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و

مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا

خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.

شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي يتيم دست نوازش کشيده ايد؟

|+| نوشته شده توسط زانيار و رايكا در شنبه 11 اسفند1386 ساعت تنهايي10:30 |